محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
363
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
كه كوژده « 1 » صمغ آنست « 21 » . « 2 » در يكى از نسخ بمعنى پارچهء زردى كه يهودان « 3 » بر كتف دوزند و غيار نيز گويند هم آمده . * جاه - بمعنى منزلت و مرتبه باشد « 4 » . مثالش حافظ شيراز گويد : بيت عزيز مصر بر غم برادران غيور * ز قعر چاه بر آمد بر اوج جاه رسيد جرده - [ به وزن كرده ] اسپى كه پدرش عربى باشد و مادرش غير عربى « 22 » . جبه - [ بفتح و باء تازى ] نام داروئيست « 23 » . جگيجه - [ بكاف و جيم دوم نيز تازى به وزن خديجه « 4 » ] ظرفى كه در آن روغن كنند . كذا فى المؤيد . جدكاره - [ بفتح جيم و راى مهمله و سكون دال مهمله « 5 » ] . « 24 » بمعنى رايهاى مختلف باشد . مثالش « 6 » شاعر گويد : بيت ز راى نكوكار گردد تمام * ز جدكاره گردد سراسر تباه و استاد شهيد نيز گويد : بيت « 7 » جهانيانرا ديدم بسى زهر مذهب * بسى بديدم از گونهگونه جدكاره و در فرهنگ جكاره [ بحذف دال « 4 » ] آورده بمعنى راههاى مختلف و به اين بيت مولوى متمسك شده : بيت هر چند شدست خون جگرشان * چستند درين ره جكاره « 8 » اما آنچه بخاطر اين ضعيف مىرسد آنست كه جدكاره و جكاره هر دو بمعنى خلاف مطلق باشد و ابيات مرقوم نيز مؤيد اين معنى است . جلغوزه - چيزى كه به فستق ماند اما باريكتر از آنست و مبهى است « 9 » و گويند تخم « 10 » بار درخت صنوبر بزرگست * مثالش رودكى گويد : بيت يكسو نهش چادر يكسو نهمش موزه * اين مرده اگر خيزد ورنه من و جلغوزه و در نسخهء ميرزا بمعنى ميوه باشد كه از خراسان خيزد و بتازى جلوز خوانند . جشه - [ بشين معجمه . به وزن جثه « 11 » ] آستين پيراهن باشد و در شرفنامه [ به وزن پشه ] پيمانهء روغن باشد . كذا فى المؤيد . جوله - [ بفتح جيم و لام ] در سامى فى - الاسامى نام خارپشتى بزرگ باشد كه خارهاى دراز دارد و او را سكر « 12 » نيز گويند .
--> ( 1 ) « ن » : كوژه . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) بجز « ن » : يهود . ( 4 ) كلمه از « ن » است . ( 5 ) اين سه كلمه در « س » نيست . ( 6 ) كلمه از « ب » است . ( 7 ) كلمه در « س » نيست . ( 8 ) « الف » « س » : چكاره . ( 9 ) از اينجا تا علامت ستاره * را « الف » در حاشيه دارد . ( 10 ) كلمه در « ب » نيست . ( 11 ) « س » : جشه . ( 12 ) بجز « ب » : سنكر . ( 21 ) در برهانست كه آن درخت را به عربى شائكه و صمع آن را عنزروت گويند . و معنى اخير را نيز ندارد . ( 22 ) در برهان بمعنى اسب خصى ( اخته ) و بفتح اول اسب زرد رنگ نيز هست . ( 23 ) در برهان معنى رب نارنج نيز دارد . ( 24 ) در برهان با گاف فارسى است .